جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1391 ، 01:19 AM
ساعت حدودای 11 را نشان می داد که به زور از جایم کنده شدم ... جلوی آینه دستشویی پف چشمانم بود که خیلی توی ذوقم می زد ... با اینکه خواب طولانی ای داشتم اما حالم هنوز جا نیامده بود ... حال و حوصله نمایشگاه را هم نداشتم ... آرام مشغول حاضر شدن بودم ... ناخن هایم هنوز زرد بود ... نه که روز قبلش کزت نشان شده بودم این بود که رنگ زردچوبه (آنهایی که دستی توی آشپزی دارند می دانند چه می گویم ، آیکون از هر انگشت میباره هنره!) ردش مانده بود... پنجره های را باز کردم و رو به آفتاب مشغول لاک زدن شدم ... شب بدی را گذرانده بودم و تمام تلاشم را میکردم که امروزم خوش بگذرد ... .با پری از خانه خارج شدیم ...
توی راه لحظه ای خوب بودیم ...بعد یک بحث کوچک و از دوباره می خندیدیم ... تا برسیم دم ایستگاه داشتم می گفتم که وقتی اتوبوس می آید عین اسب نمی دوم تا بپرم و اتوبوس را بغل بگیرم و پری می گفت اتفاقاً من این کار را بارها کردم .... که اتوبوس از کنارمان رد شد ... بعد من ماندم وُ پری پرید که اتوبوس را از پشت بگیرد ... که نرسید ... و این باعث خندیدن من شد (بی مزه خودتونین)
بعدم که سوار اتوبوس شدیم به پری میگفتم که ما باید در صندلی انتهایی اش بشینیم چون وقتی باهم هستیم حرکات غیر عادی از ما سر میزند که اطرافیان از درک آن عاجزند !
بعد هم رسیدیم نمایشگاه کتاب ...
هنوز از گشتنمان نگذشته بود که من چشمم به پلاکارد بزرگ کتاب شکرآب خورد ... قبل از هرچیزی یک پرانتز باز کنم ... نمی دانم از خواننده های وب گیلاس خانومی هستید یا نه ، اما من خواننده خاموشش بودم که در طول چند سالی که وبش را می خواندم حتی یکبار هم نظری برایش نگذاشتم ... بعد من چندی قبل متوجه شدم که نویسنده وب ، کتاب چاپ کرده و اصن قصد خرید کتابش را نداشتم پرانتز بسته !
دیدم توی غرفه یه خانوم که سرشان کاملاً داشت توی کتاب می رفت مشغول نوشتن بودن ... بعد من از آقای غرفه دار پرسیدم ایشون نویسنده کتاب هستن همان گیلاسی معروفه... بعد آنها خنده کردندی ...و گفتن بهـــله
یک چیز خیلی جالبی که برای من داشت این بود که گیلاس خانومی مرا به هیچ وجه نمی شناختند و فکر می کنم تنها حدس زدند که من از خواننده هاش باشم ... برخوردی کاملا صمیمانه و گرم داشتند ... کمی شوخی و خنده داشتیم ... کتاب را به نام من و خواهرم امضاء کردند و تاکید کردم که گیلاس بکشد برایم ... بعد گیلاس خانومی خیلی لطف داشتند بالای گیلاسی که برایم کشیدند یک برگ هم گزاشتند ! (صدای جیغ و حسرت حضار)
.
.
.
توی راه برگشت قسمتی از مسیر را با نیمای کوچکم بودم ... چه خوب که صدایش در نیامد و همانطور تا برسیم به خانه توی بغلم نشسته بود ... قد یک عمر دلم برای بوسیدن و بوئیدنش تنگ شده بود ...سفت در آغوشم گرفته بودمش و عجیب که اصن صدایش در نمی آمد ... هفته های شلوغی داشتم ... و بعض روزهای تلخ ، در این مدتی که نبودم ... اما انگاری نیما تمام آرامشی که نداشته ام را به من برگرداند ...دوست داشتم که راه طولانی شود بقدری به من آرامش می دهد این بچه ... نمی دانم چطور بگویم اما همین که هیچ فرصتی پیدا نکردم که به عیادتش بروم نا آرامم کرده بود ...
برای کوچولوی ناز و دوست داشتنیمان دعا کنید ...چند روزی بود که حال بدی داشت ...

این آهنگ زیبا هم تقدیم به شما دوستان که همراهم اید Yasmin levy

